سلام. و شاید دوباره آمده ام.
این مدت نه آن قدرها مشغول بوده ام و نه چندان بیکار، هفته دیگر دانشگاه دوباره شروع می شود و من انگار که هیچ اشتیاقی به این شروع 6ماه به تعویق افتاده ندارم.. می گذارم شروع شود ببینم خودش چه طور پیش میرود.
آخر ِ این ترم چندتا ماکتِ ساده گرفتیم و ساختیم ـ من و هم خانه ام ـ هر چند درآمد چندانی نبود اما چیز مهمی به من یاد داد. چیزهای مهمی. کار کردن با اشیاء چیزی درون خودش دارد. یکی از ماکت ها را با چوب ِ بالسا ساختم . قبلا هم کار کرده بودم اما این بار دقیق تر و طولانی تر. در هر چیز صدایی هست. در بافت موازیِ چوب من چیزی شنیدم که مزدِ مرا می داد. آقای جوادی راست می گفت که آدم باید مزد اصلی اش را از خود ِ کار بگیرد وگرنه بعد طلبکار عالم و آدم میشود که عمرم هرز رفت ...
دگرگونی های مهم زندگی آن هایی هستند معمولا که از پس مدت ها استمرار سر بر می آرند.
یکی دو هفته پیش به دیدن
آیدین آغداشلو رفتم. این آدم به قول خودش از 14سالگی راجع به تاریخ هنر مطالعه کرده .. کمتر هنرمندی دیده ام در ایران که مطالعاتش را مستمر و جدی در کنار کارش ادامه دهد. 90درصد اساتید محترم دانشکده ی ما که ـ اگر بیشتر از این نباشدـ آخرین کتاب هایی که کامل خوانده اند مال دهه ی60 ـ70 و افول دوره ی مدرن بوده که خوب خوب هاشان هنوز وفادار مانده اند و اصول
لوکوربوزیر را از ما می پرسند! اما واقعا کی درست و بی ثعصب مطالعه کرده؟ هیچ درک و تحلیلی در کلامشان نیست . یا هنوز شیفته ی چیزهایی هستند که در جوانی هیجان زده شان کرده، یا از بس مطالعه نکرده اند از تمام غرب دلزده و متنفرند و چسبیده اند به گذشته ی طلایی ِ معماری ایران بی آنکه این زیبای گم شده را بشناسانند به ما...
رها کنم. دیگر گذشته ام از این قر زدن ها. دیده ام که در ایران ـ بر خلاف غرب که معمولا نوابغش از دل دانشگاه ها در می آیند ـ هر کس کاری کرده بر اساس راهی بوده که انفرادی شروع کرده و پیش برده. این
محمد رضا درویشی نمونه ی بارزش است. 20سال طول کشیده تا تقریبا تمام موسیقی نواحی ایران را شناسایی کند. پریروز که کنارش ایستاده بودم ده ِ یکی از دانشجوهایش را در 120کیلومتریِ بندر لنگه شناسایی کرد!!! کیف کرده بودم.. اخلاقش هر طور که می خواهد باشد. مهم این است که کار کرده..
آدم در این مملکت باید سریعا عاشق یک چیزی بشود و فرو برود در آن، وگرنه بگذارد برود یک جایی که در آن، شرایط زندگی به قول پویان استاندارد باشد.
حالا چه شد که از سهروردی به این سرعت رسیدم به مرز ایران؟!!
بی خیال ِ تمام این حرف ها. موضوع ِ اصلی این است که هنوز
مانده تا برف زمین آب شود
...
مانده تا سینی ِ ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید
...
پس چه باید بکنم؟
من که در لخت ترین موسم بی چهچه ی سال تشنه ی زمزمه ام؟
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بر دارم
روی تنهایی ِ خود نقشه ی مرغی بکشم.
ـ س.س ـ