- سفر يك -






آرشيو    /   فرستادن نظرات

سرزمين خورشيد , شب تاب , حضور خلوت انس , بيدل

Sunday, June 05, 2005

"Who are you who live in all these many forms? You're death that captures all. You, too, are the source of all that's gonna be born. You're glory, mercy, peace, truth. You give calm a spirit, understanding, courage, the contented heart."


"Who were you that I lived with, walked with? The brother, the friend? Strife and love, darkness and light--are they the workings of one mind, features of the same face? Oh my soul. Let me be in you now. Look out through my eyes. Look out at the things you made. All things shining. "

Witt.V.O.
The Thin Red Line.

|

Thursday, February 24, 2005


زهیروک

صبح سر کلاس موسیقی ِ نواحی ، آقای درویشی دو ساز* از موسیقی بلوچ را برای بچه ها
پخش کرد. زهیروک و سیمرغ.
من به کلاس ِ از درون آکوستیک شده نگاه می کردم ، به موزاییک های کهنه ی کف و زمین ِ
غبارگرفته ی پای تخته... و صدای سحرانگیز ساز شیخ صابر فادری از دراویش بلوچستان ،
به فضای دیگری تعلق داشت.. به خودم می گفتم ما این موسیقی را گوش می دهیم و در نهایت
می گوییم چیز ِ غریبی بود ، اما اویی که می نوازد، زندگی می کند با این نوا.
هر محیط ِ زیستی فضایی را می سازد و آن فضا گونه ای از زندگی را ایجاب می کند.
در فضای ـ به واقع ـ غیر انسانی ِ شهر های ما و در راس آن ها تهران ، چه قدر شرایط درک
چنین موسیقی ای وجود دارد؟
این صدا از دنیایی بی فشار و اضطراب می آید. فارغ است صدایش از بار ذهن. باید چنگ زد
به این نوا.
به قول آقای درویشی در زندگی گذشته هر چیزی زمان خودش را داشته . هر غذایی وهر آوازی
و کلامی زمانی داشته. این زندگی ِ ماست که این طور تکه تکه شده.
. نه می گویم و نه می شود که بازگردیم به آن گونه از زندگی . اما زمانی که دیگر انسانی
این صدا را درک نکند انگار زبانی را برای همیشه دفن کرده. تکه ای از خودش را.
مقام یا ساز ِ زهیروک را مادر آوازهای بلوچ گویند . در اصل مقام آوازی ست که با ساز
هم نواخته می شود. از زهیروک بسیاری مقام و ترانه ی دیگر منشعب می شود.


* در بلوچستان به مقام ِ موسیقی ساز گویند.

|

Monday, February 21, 2005

اظهار تاسف!



در همین جا از معدود خوانندگان ِ این ویلاگ که ویرایش زیبای نوشته ی قبل مرا در چیدن مدل جدید جمله ها
درصفحه،که واقعاابتکار عمل به خرج داده بودم و هر کاری هم کردم درست نشد عذر خواهیمی کنم.


|


مصاحبه ای که نکردم!

محمد رضا درویشی جزو معدود موسیقی دانانی ست در ایران که توامان اهل اندیشه و عمل است. کم تر سراغ دارم این توازن در نوشتار و کردار را.
هر چند که از نزدیک چندان نمی شناسمش اما کارنامه ی نوشتاری اش از مقاله و مصاحبه وپژوهش و ‌گزارش آن قدر پر و پیمان است که همین ها
را هم کمی خوانده باشی دستت می آید که با یک آدم درست و حسابی طرفی...
چند روز پیش که زنگ زدم تا از او وقت مصاحبه بگیرم ، آن قدر حرف های تاثیر گذاری زد و با مهربانی و عصبانیتِ قبول نکرد گفتگو کند، که به خودم
گفتم چرا همین حرف ها را به عنوان مصاحبه از پشت تلفن ضبط نکردم؟
تصمیم گرفتم تا جایی که یادم مانده، نقل کنم حرف هایشان را. آن قدر روی من موثر بود که امیدوارم خرده نگیرند به نقل ِ بی اجازه ی آن ها.
صحبت از تاریخ هنر ایران بود و من می خواستم در همین باره مصاحبه کنم. گفته بود که فرصت ندارد اما من اصرار کرده بودم و حتی فکر کنم کمی هم
بغض! بنابراین وقتی که زنگ زدم کاملا یادش بود.. گفت من منتقد موسیقی نیستم من خودم در این جریان تولید موسیقی گرفتارم کسی باید بیاید خود من را
نقد کند. تازه مگر کم گفته ام؟ مگر کم فعالیت کرده ام که بلکه بشود خرده تغییری در این محیط ِ پس رفته ایجاد کنم؟ چه قدر مقاله نوشتم و سیاست های
تلویزیون و ارشاد را نقد کردم.. فایده ای ندارد. اصلا دغدغه ی ایجاد تغییری را ندارند. آخر آدم باید یک دلسوزی ای داشته باشد که حرفی را بشنود؟
ندارند این ها. چند وقت تلاش کردم که یک ارکستر سازهای ملی راه بیندازم و مجوز ندادند؟
من دیگر سکوت کرده ام. آخه باید به این حرف هایی که تا اینجا زده شده کسی عمل کند تا بشود حرف جدیدی زد یا نه؟ هیچ اتفاقی نیفتاده در این چند سالِ گذشته..
گفتم بدی اش به این است که روند شکل گیری ِ یک پدیده خیلی کندتر از روند تخریبش است. چیزی که طی قرن ها شکل گرفته بود ظرف چند سال به سرعت
رو به نابودی رفت. بنابر این وضع موسیقی مان از ده سال پیش خیلی بدتر شد..
گفت بله همین طور است. شما ساختمانی را 3سال می سازید و بعد می بینید 2 شبه، آن هم نه با ماشین با دست خالی خرابش کردند.. اما من هر کار
می توانستم کرده ام.
گفتم من مدام از خودم این سوال را می کنم که منِ بیست و یک ساله قدرت درک و تحلیلم از موسیقیِ قدیم مان به اندازه ی بیست و یک سالگی شما هست؟
از این من و شما منظورم نسل ما و نسل پدران ما که شمایید است.. ما مدام داریم از فضایی که لازم است برای درک این نوع موسیقی دور می شویم ..
گفت اتفاقا درک نسل تو خیلی بهتر ازنسل ماست. چشم های تو خیلی باز تر چشم ها ی بیست و یک سالگی من است. دید ِ ما خیلی بسته بود آن زمان .
چه داشتیم مگر؟یک جشن هنر شیراز بود که باید کلی می گشتیم تا دو سه تا از برنامه های فرهنگ و هنرش را می پسندیدیم (یا چیزی شبیه این گفت
که الان مطمئن نیستم چه بود..) هیچ امکاناتی نداشتیم. یک ردیف میرزا عبدالله می خواستی گوش کنی باید از روی یک نوار صد بارکپی شده ی پر از
پارازیت گوش می دادی ـ روایت آقای برومند را ـ حالا ببین چند تا روایت هست؟ با چه ضبط های عالی ای . چه قدر موسیقی ِ نواحی آمده به بازار؟ الان
موسیقی ِ هر جایی از ایران را که بخواهی در مغازه پیدا می کنی. کِی این ها بود زمان ما ؟ اما ما کار می کردیم. ما خیلی زحمت کشیده ایم. اگر درکی باشد
به قول ِ شما ، از باد هوا نیاورده ایم. من با خیلی از این موسیقی دانان الان در آن دوره زندگی کرده ام. یادم است با آقای مشکاتیان یک آپارتمانی داشتیم،
من در اتاق خودم او هم در اتاق خودش تا 4صبح کار می کردیم. 6من پا می شدم می رفتم دانشکده و دوباره روز از نو... کی حاضر است دو سال برود
سفر؟ من بیست سال توی دهات بوده ام. البته نه مدام. می آمدم و می رفتم. اما بیست سال این کار را کردم. مشکلی که الان در ایران ـ در همه بخشش ـ
هست یک نوع تنبلی ست . هیچ کس کار نمی کند. من بچه ها را می بینم که چه سوال های خوبی دارند چه ایده های خوبی دارند ، اما رویش کار نمی کنند
در حدِ همان ایده می گذارند باشد. باید کار کنید. مدام و زیاد و پی گیر. اتفاقا شماها آخرین امیدید . اگر نسل شما در نیابد که به کل از دست می رود این
موسیقی و فرهنگ و هر چه که مانده.
گفتم نسل ما به راهنمایی نیاز دارد. گیج است کدام طرف برود...
گفت برای همین هم هست که من هنوز تدریس می کنم. باری همین است که چهارشنبه ها می روم دانشگاه. برای همین راهنمایی هاست . اگر مقاله ای
می نویسم یا مصاحبه ای میکنم هم در این جهت است.
اجازه می گیرم که سر کلاس دانشگاهش حاضر شوم و خوشحال خداحافظی میکنم
.

|

Saturday, February 19, 2005

سلام. و شاید دوباره آمده ام.
این مدت نه آن قدرها مشغول بوده ام و نه چندان بیکار، هفته دیگر دانشگاه دوباره شروع می شود و من انگار که هیچ اشتیاقی به این شروع 6ماه به تعویق افتاده ندارم.. می گذارم شروع شود ببینم خودش چه طور پیش میرود.
آخر ِ این ترم چندتا ماکتِ ساده گرفتیم و ساختیم ـ من و هم خانه ام ـ هر چند درآمد چندانی نبود اما چیز مهمی به من یاد داد. چیزهای مهمی. کار کردن با اشیاء چیزی درون خودش دارد. یکی از ماکت ها را با چوب ِ بالسا ساختم . قبلا هم کار کرده بودم اما این بار دقیق تر و طولانی تر. در هر چیز صدایی هست. در بافت موازیِ چوب من چیزی شنیدم که مزدِ مرا می داد. آقای جوادی راست می گفت که آدم باید مزد اصلی اش را از خود ِ کار بگیرد وگرنه بعد طلبکار عالم و آدم میشود که عمرم هرز رفت ...
دگرگونی های مهم زندگی آن هایی هستند معمولا که از پس مدت ها استمرار سر بر می آرند.
یکی دو هفته پیش به دیدن آیدین آغداشلو رفتم. این آدم به قول خودش از 14سالگی راجع به تاریخ هنر مطالعه کرده .. کمتر هنرمندی دیده ام در ایران که مطالعاتش را مستمر و جدی در کنار کارش ادامه دهد. 90درصد اساتید محترم دانشکده ی ما که ـ اگر بیشتر از این نباشدـ آخرین کتاب هایی که کامل خوانده اند مال دهه ی60 ـ70 و افول دوره ی مدرن بوده که خوب خوب هاشان هنوز وفادار مانده اند و اصول لوکوربوزیر را از ما می پرسند! اما واقعا کی درست و بی ثعصب مطالعه کرده؟ هیچ درک و تحلیلی در کلامشان نیست . یا هنوز شیفته ی چیزهایی هستند که در جوانی هیجان زده شان کرده، یا از بس مطالعه نکرده اند از تمام غرب دلزده و متنفرند و چسبیده اند به گذشته ی طلایی ِ معماری ایران بی آنکه این زیبای گم شده را بشناسانند به ما...
رها کنم. دیگر گذشته ام از این قر زدن ها. دیده ام که در ایران ـ بر خلاف غرب که معمولا نوابغش از دل دانشگاه ها در می آیند ـ هر کس کاری کرده بر اساس راهی بوده که انفرادی شروع کرده و پیش برده. این محمد رضا درویشی نمونه ی بارزش است. 20سال طول کشیده تا تقریبا تمام موسیقی نواحی ایران را شناسایی کند. پریروز که کنارش ایستاده بودم ده ِ یکی از دانشجوهایش را در 120کیلومتریِ بندر لنگه شناسایی کرد!!! کیف کرده بودم.. اخلاقش هر طور که می خواهد باشد. مهم این است که کار کرده..
آدم در این مملکت باید سریعا عاشق یک چیزی بشود و فرو برود در آن، وگرنه بگذارد برود یک جایی که در آن، شرایط زندگی به قول پویان استاندارد باشد.
حالا چه شد که از سهروردی به این سرعت رسیدم به مرز ایران؟!!
بی خیال ِ تمام این حرف ها. موضوع ِ اصلی این است که هنوز
مانده تا برف زمین آب شود
...
مانده تا سینی ِ ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید
...
پس چه باید بکنم؟
من که در لخت ترین موسم بی چهچه ی سال تشنه ی زمزمه ام؟

بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بر دارم
روی تنهایی ِ خود نقشه ی مرغی بکشم.

ـ س.س ـ

|

Monday, October 04, 2004


سفر بي شماره ي انسان.
خيلي كوتاه و مختصر.
منظم نبوده ام. و همه چيز كش آمده. اين را براي معدود آدم هايي كه سر مي زدند
مي نويسم. نه.... دارم براي خودم مي نويسم. هر كدوم از آدمهايي كه ميشناسيم و نمي شناسيم تكه اي از ما هستند. گاهي وقتها يكي رو فقط يه بار ميبينيم، اما تا همه ي زندگي مون متاثر مي شيم از اون ديدار. ما تكه هاي هميم. تكه هايي در لايه هاي روي هم. از بُعدي يك خط واحديم. و از بعدي ميلياردها نقطه ي مطلقاً تنها.
خودم هم درك نمي كنم مقام يگانگي جمع و انزوا رو. اين براي همه ست.
بگذريم.
نقطه اي آواز مي خواند .
لحظه ي آفتاب است. اينجا خيلي خواننده نداشت.
براي آرش دعا مي كنم قفس 2در3 ش خراب بشه و آرش و ريه هاش اول يه صبح پاييز تنهايي برن كوه...
براي آذر دعا ميكنم بودن آدم ها رو تا تهِ تهِ دلش ببينه. و يه روزپاشه به همهي آدم هايي كه دوست داره سلام كنه..
براي افشان يه جفت چشم ناب كه هر چيزي رو در همون اندازه اي كه هست ببينه..
واسه پويان دعا مي كنم واسه من دعا كنه..
واسه زينب دعا مي كنم از شرر كتاباش خلاص بشه تا از پنجره ي اتاقش كه بهترين گوشه ي دنياس بشه به آواز يه درخت زردآلو گوش داد....
براي مهبد دعا مي كنم وقت واسه زندگي پيدا كنه...
براي ترانه ي مسافر زمين دعا مي كنم چشم هاي منطقي ش عاشق بشن...
براي مهتاب دعا مي كنم چشم هاي عاشقش منطقي بشن...
وبراي فرنوش دعا مي كنم من رو واسه يه قدم زدنِ كنار رودخونه دعوت كنه...

اينجا خيلي خواننده نداشت. اما خواننده هاي معدودش عزيزترين دوستاي من هستند.
مي دونم يه روزي همه بيرون اين فضاي خيالي با همه ي ابعاد انساني مون دور هم چهارزانو رو زمين مي شينيم. و به آواز دنيا گوش مي دهيم.

|

Thursday, July 22, 2004

پس بر تو بادا كه هرچه از آن تو نگردد قصد ان نكني، كه اگر هزار سال تو به قبول طريقت بگويي چنان نباشد كه يك لحظه طريقت تو را قبول كند، كه اين كار به خرقه نيست به حُرقه است. چون كسي با طريقت آشنا بود ورا قبا چون عبا بود. وچون كسي بيگانه بود مرقعه وي رقعه ي ادبا ر بود ومنشور شقاوت يوم النشور. چنانچه ان پير بزرگ را گفتند : "چرا مرقعه نپوشي؟" گفت از نفاق بود كه لباس جوانمردان بپوشي و اندر تحت ثقل معاملت در نيايي." پس اگر اين لباس از براي آ، است كه خداوند تورا بشناسد كه تو خاص اويي او بي لباس بشنا سد واگر از بهر ان است كه به خلق بنمايي كه من از اويم اگر هستي ريا و اگر نيستي نفاق . و اين راهي صعب پر خطر است و اهل  حق اجل انند كه به جامه معروف گردند...       
كشف المحجوب
باب لبس المرقعات 
  
  
  



|

Sunday, June 27, 2004

بزرگ سفری که نشسته بودم و رفتم.
آن قدر نشسته بودم که درنگی نبود به ایستادن.
بس بود. همه چیز بس بود.
این آهنگ را وقتی با هم می شنیدیم. یادت مانده؟
کودکان تابستان از "لنز". گفتم می ری خونه؟ کجاست؟
برا من هر دوش راحته . تجریش بهتر از پارک وی. پس بزن بریم.
کنده شدن دیگر است، رهایی دیگر! من رها شده از او
راه می روم.
وای نازنین! چه قدر آهنگ ساز هست!گوش کن این harp رو
و این قد حرف نزن!
pascetti از آهنگسازهای دوره ی رنسانس ایتالیا.
می خوام برم بیرون از اینجا می یای؟





|


[Powered by Blogger]   

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com